مائده های زمینی -کتاب چهارم-
...اما شما نمی دانید و نمی توانید بدانید که چه سودایی جوانی ام را به آتش کشید. از گریز ساعات به خشم می آمدم. ضرورت انتخاب همیشه برایم تحمل ناپذیر بود؛ انتخاب در نظرم بیش از آنکه برگزیدن باشد، طرد چیزهایی بود که بر نمی گزیدم. کوتاهی ساعات را، و این نکته را که زمان یک بُعد بیشتر ندارد، به نحوی هراس آور احساس می کردم. مسیری بود که آرزو می کردم هر چه فراخ تر باشد. زیرا هوسهایم با شتافتن در آن ناگزیر یکدیگر را پایمال می کردند...
هرگز کاری جز "این کار" یا "آن کار" نمی کردم. اگر این را برمی گزیدم، آن یک بی درنگ از کرده پشیمانم می کرد، و اغلب بی آنکه یارای دست یازیدن به کاری داشته باشم، پرشان برجا می ماندم و گویی بازوانم، از بیم آنکه اگر آنها را برای در بر گرفتن چیزی ببندم، تنها "یک چیز" به چنگ آورده باشم، همواره گشوده بود...
از همان هنگام، خطای من در زندگی این بود که هیچ پژوهشی را دیرزمانی انجام ندادم، چرا که نمی توانستم عزم خود را جزم کنم و از پژوهش های دیگر چشم بپوشم. هرچیزی به چنین بهایی بسیار گران تمام می شد، و با دلیل و برهان نمی توانستم بر پریشانی خود چیره شوم...
از همین جا نیز بخشی از بیزاری ام از پذیرفتن هرگونه "رنگ تعلقی" در این جهان، نشات گرفت. بیم داشتم که از همان دم، تنها مالک همان یک چیز باشم...
...خوشا به حال کسی که در این جهان به چیزی دل بسته نیست...از خانه و کاشانه، از خانواده، از هرجایی که بشر می پندارد در آن آرامشی خواهد یافت، بیزار بودم؛ و نیز از دلبستگی های پایدار، وفاداری در عشق، و پایبندی به اندیشه ها - هر آنچه عدالت را به خطر می اندازد؛ می گفتم که باید همیشه سراپا آماده پذیرش تازگیها باشم...
...در انتظار مداوم و شیرین آینده، هر آینده ای که باشد، به سر می بردم. به خود آموختم که عطشی که در رویارویی با هر لذتی، برای برخورداری از آن احساس شود، باید همواره بر تمتع از آن لذت پیشی جوید، همچون پرسش هایی در برابر پاسخهایی چشم داشته....
...از این موهبت برخوردار بودم که چندان سد راه خویشتن نباشم. تاثیری که یاد گذشته در من داشت تنها به اندازه ای بود که به زندگی ام وحدت بخشد...بسیار زود دریافتم که عشق من به زیبایی چه اتکائ کمی بر بیزاری ام از زشتی دارد...زمانی چنان از شادی سرشار شدم که خواستم آن را با دیگری در میان نهم و بدو بیاموزم که چه چیزی در اندرون من این شادی را زنده نگه می دارد...
...قلبم سرشتی مهربان داشت و چون آبی روان به هرسو پراکنده می شد. هیچ شادی را از آن خود نمی پنداشتم. با هرکس مصادف می شدم، به بهره گیری از شادی ام دعوتش می کردم، و اگر برای لذت بردن تنها می ماندم، صرفا از سر خودپسندی بسیار بود..برخی مرا به خودخواهی متهم کردند.من آنان را به نادانی متهم کردم...خواستِ من این بود که هیچکس را، زن یا مرد، دوست نداشته باشم، بلکه تنها دوستی، مهربانی و عشق را دوست بدارم...نمی خواستم جسم یا قلب کسی دیگر را به انحصار درآورم...به چشم من هر رجحانی، بی عدالتی می نمود...دوستی هایی اندوختم که سعه صدر و اصالت بر حق من، رخصت نمی داد تا پنهانشان دارم. این دوستی ها از هر چیزی در نظرم گران بها تر بودند، با این همه، به هیچ روی، حتی به آنها نیز دل نبستم...
گمان می بری که بتوانی در این لحظه ی خاص از احساس نیرومند، کامل و بی واسطه ی زندگی لذت ببری بی آنکه آنچه را زندگی نیست به فراموشی بسپری؟ راه و رسم اندیشه ات کار را بر تو دشوار کرده است. تو در گذشته زندگی می کنی، و در آینده، و هیچ چیز را به خودی خود درنمی یابی... ما جز در آناتِ زندگی نیستیم. تمامی گذشته در لحظه جان می سپرد، پیش از آنکه چیزی متعلق به آینده در آن زاده شود...لحظه ها! پی خواهی برد که حضورشان چه نیرویی دارد! چرا که هر لحظه ای از زندگی ما ذاتا منحصر به فرد است : بیاموز که گاه منحصرا در لحظه استقرار یابی...
ثباتِ دلباختگی ات رنجم می دهد. دلم می خواست که این دلباختگی پراکنده تر می بود..در پسِ همه ی درهای بسته ی تو، خدا ایستاده است. همه ی شکلهای خدا دوست داشتنی ست، و همه چیز شکلِ اوست...
این همه را با من مگویید که سعادتم را مرهون حوادث هستم. البته حوادث با من سر سازگاری داشتند، اما من از آنها سودی نجسته ام....دل من بی هیچ دلبستگی بر روی زمین، همچنان بی چیز مانده است، و من با خاطری آسوده خواهم مُرد. و خوشبختی من زاده ی شور و شوقِ من است... همه چیز را بی آنکه تفاوتی در میانشان قائل باشم، دیوانه وار دوست داشته ام...